خسته شدم ازاین مدادرنگی‌های کوتوله!

مه 1, 2009

ازبس نوکِ باریکشون خط‌هامو ریز می‌کنه. ازبس باید فشارشون بدم، تازه  همش ردش می‌مونه رو کاغذ، که نمی‌خوام. نمی‌خوام اینقدر پررنگ بشه… حالا دیگه نمی‌شه کاریش کرد، کاغذ سُر شده و نمی‌شه روش رنگ کرد. من دیگه با این مدادا کاری ندارم. این‌قدر که رنگاش ماته. این‌قدر که رنگاش کَمه. ولی… دلم یه قلموی خیس می‌خواد!

Advertisements

مارس 26, 2009

نوروز دارد تمام می شود.
دوست داشتم که بیشتر بود این‌روزهای سرخوش که مردم با خودشان مهربان‌ترند.
میدان تجریش و ازدحام بی اضطراب مردم.
انصافن هوا هم لطفش زیاد بود این‌روزها، اما دارد تمام می‌شود بی‌انصاف.
حتی شاخه گل شب‌بویی که روز اول سال نو از مسافری توی تاکسی هدیه گرفتم هم آخرین گلهایش دارد خشک می شود.
دلشوره‌ای دارم از روزهایی که در پیش روست…

دسامبر 5, 2008

گاهی سفر زودتر از آنچه گمان می‌کنی آغاز شده است. تشخیص دقیق زمان شروع سفر کار ساده‌ای نیست. شاید همان موقع که حرص می‌خوری چرا راکد و بی‌حرکتی، سفرت آغاز شده باشد.
سفرمن نیز اینگونه آغاز شده بود،
پیش ازین که بدانم، در سفر بودم!

اکتبر 25, 2008

دوست دارم با بچگیم ارتباط کاملی برقرار کنم، تا هروقت سراغش می‌رم اینقدر غریبه نباشیم با هم.

چقدر از بوی مداد رنگی لیرا خوشم میاد!

اکتبر 24, 2008

بچه بودم ،نمی‌دونم شاید 7-6 سالم بود نقاشی می‌کشیدم. دفترهای زیادی پر شد از نقاشی هام .همه چیز می‌کشیدم. نقاشی های کارتونی مجلات، تصاویر کتابهایی که دوست داشتم (اونهایی که جزئیات زیادی داشتند)، مینیاتورهای دیوان حافظ بابام، گاهی هم ازخودم اون چیزهایی که دوست داشتم ببینم چطورین رو می کشیدم.

یادمه یک بار یه آسمون کشیدم با مداد آبی و بعد کلی چشم ودهن و بینی کشیدم روش، و گفتم که این خداست، یادم نیست بابام بود یا خواهر بزرگترم که گفت کارم اشتباه بوده،وباید پاکش کنم وازین حرفا…

دفتر نقاشی و مداد رنگی هام معچزه می‌کردند.هرچی می خواستم می‌کشیدم و مال من می شد؛ کلبه های کوچک وسط جنگل با اجاق های روشن و رودخانه‌ی دو قدم آن ورتر، دنیای زیبای داستانهایی که دوست داشتم، گاهی اوقات مامان باباهای مهربونی که من تنها بچه‌شون بودم، وحتی دلبرکان مینیاتوری ساغر بدست.

همیشه فکر می کردم وقتی بزرگ بشم نقاش خواهم شد. اما نشد وفقط حسرتش برام باقی ماند. حالاگاهی جعبه مداد رنگی 24 رنگ «لیرا» رو برمی‌دارم، با دقت تماشایشان می کنم، نفس عمیقی می کشم، بوی مدادها مستم می کند. بعد خط‌هایی می کشم روی کاغذ و به اثر مداد روی بافت های کاغذ خیره می‌شوم، فکر می کنم که آیا ممکنه این مداد و کاغذ یک بار دیگه برام معجزه کنه …؟

تابستان مقوایی

سپتامبر 27, 2008

دوم سوم دبستان بودم. پدرم سری کتابهای «باغ وحش کاغذی» رو از نمایشگاه کتاب برایم خرید. فوق العاده بود، شاید بهترین هدیه‌ای که آن روزها می توانستم بگیرم. کار من شروع شده بود: مقوا، قیچی وچسب مایع. هرروز حیوانات جدیدی ‌خلق می‌کردم. تمام روزهای کسالت‌بار تابستان آن سالها، به طلایی‌ترین روزهای زندگی تبدیل شدند.

فقط یک مشکل بود، توی کتابها از یک‌سری الگوهای رنگی مقوایی یادشده بود که باید همراه کتابها می‌بود. وفقط کافی بود با قیچی برش بدی، تا کنی وبچسبونی. دیگه نیازی به کپی کردن روی مقوای سفید ورنگ کردن وترسیم خطوط روی بدن حیوانات نبود. اما مجموعه‌ی من متاسفانه یا خوشبختانه اینها رو نداشت و خیلی دلم می‌سوخت. مجبور بودم یکی یکی الگوهارو روی مقوا با کاغذ کاربن کپی کنم و بعد با وسواس می‌گشتم ورنگ مورد نظر رو از توی آبرنگ یا گواش وحتی مرکبهای رنگی داداشم (که با آنها خط می‌نوشت) پیدا می‌کردم. مرکب های رنگی بهترین گزینه بودند، خوب ترکیب می‌شدند وهرچقدر آب قاطی شان می‌کردی باز یکدست و جوندار بودند، می‌شدند همانی که دوست داری. بعد باقلمو خطوط بدن ببر ویال های اسب و… رو می‌کشیدم. بعد مدتی می‌توانستم الگوی حیواناتی که توی کتاب نبود خودم طراحی کنم وبسازم.

پایان تابستان یک مجموعه باغ وحش مقوایی داشتم، که سالهای سال توی دکور خانمان بود، مدتها بهشان پز ‌دادم. وبالاخره به نمایشگاه مدرسه خواهر بزرگم اهدا شد. بزرگتر که شدم بارها هوس کردم دوباره سراغ کتابها بروم، ویکسری تازه بسازم. پارسال که موریانه‌های نامرد به کمد کتابهای قدیمی‌ام حمله بردند، نصفه نیمه شدندو چیزی ازشان باقی نماند.

پ.ن: مجموعه 5جلدی باغ وحش کاغذی،چاپ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان برای گروههای سنی»ج» و «د» چاپ 1365 که شاید تاکنون بارها وبارها تجدید چاپ شده‌است.

آدم های رنگ و وارنگ

سپتامبر 25, 2008

تصور می کنم ذهن هر آدمی دنیای پیچیده ای است .پیچیده تر از تمام علوم،از مقوله نجوم و کهکشان ،وحتی از سیاهچاله هم پیچیده تراست. دنیایی پر از چیزهای تازه ودستنخورده ، نظرات عجیب وغریب حرف ها وادا های بامزه و کلی آرزو. همیشه دلم می خواسته با آدمهای متفاوت دوست شوم و هی چیزهای عجیب کشف کنم. اما کوچکتر که بودم بلد نبودم وخجالت می کشیدم وحالا که بزرگتر شدم همه آدمها مثل هم شده اند، تکراری وقابل پیش بینی. ومن لذت این کشف را از دست داده ام.

این شدکه آمدم اینجا

شاید بتوانم چیزهایی که گم کرده ام، پیدا کنم. آدمهای رنگ ووارنگ وعجیب و…شایدخودِخیالپردازام را.