بچه بودم ،نمیدونم شاید 7-6 سالم بود نقاشی میکشیدم. دفترهای زیادی پر شد از نقاشی هام .همه چیز میکشیدم. نقاشی های کارتونی مجلات، تصاویر کتابهایی که دوست داشتم (اونهایی که جزئیات زیادی داشتند)، مینیاتورهای دیوان حافظ بابام، گاهی هم ازخودم اون چیزهایی که دوست داشتم ببینم چطورین رو می کشیدم.
یادمه یک بار یه آسمون کشیدم با مداد آبی و بعد کلی چشم ودهن و بینی کشیدم روش، و گفتم که این خداست، یادم نیست بابام بود یا خواهر بزرگترم که گفت کارم اشتباه بوده،وباید پاکش کنم وازین حرفا…
دفتر نقاشی و مداد رنگی هام معچزه میکردند.هرچی می خواستم میکشیدم و مال من می شد؛ کلبه های کوچک وسط جنگل با اجاق های روشن و رودخانهی دو قدم آن ورتر، دنیای زیبای داستانهایی که دوست داشتم، گاهی اوقات مامان باباهای مهربونی که من تنها بچهشون بودم، وحتی دلبرکان مینیاتوری ساغر بدست.
همیشه فکر می کردم وقتی بزرگ بشم نقاش خواهم شد. اما نشد وفقط حسرتش برام باقی ماند. حالاگاهی جعبه مداد رنگی 24 رنگ «لیرا» رو برمیدارم، با دقت تماشایشان می کنم، نفس عمیقی می کشم، بوی مدادها مستم می کند. بعد خطهایی می کشم روی کاغذ و به اثر مداد روی بافت های کاغذ خیره میشوم، فکر می کنم که آیا ممکنه این مداد و کاغذ یک بار دیگه برام معجزه کنه …؟

اکتبر 24, 2008 در 9:11 ب.ظ. |
قوانین خواب بزرگ می گویند معجزه رخ میدهد. ولی بلدند خودشان را شبیه زندگی روزمره جا بزنند.جوری که تا سالها کسی کشف نکند که معجزه بودهاند. جوری به چنگ نیفتند. کارشان را میکنند و غیب میشوند…
اوت 24, 2010 در 3:16 ب.ظ. |
سلام
منم اولین مداد رنگی که بابام برام خرید لیرا بود .عاشق لیرا بودم دوست نداشتم شب بدون لیرا بخوابم. حالا بعد از بیست و چند سال بازم فقط لیرا می خرم.