دوم سوم دبستان بودم. پدرم سری کتابهای «باغ وحش کاغذی» رو از نمایشگاه کتاب برایم خرید. فوق العاده بود، شاید بهترین هدیهای که آن روزها می توانستم بگیرم. کار من شروع شده بود: مقوا، قیچی وچسب مایع. هرروز حیوانات جدیدی خلق میکردم. تمام روزهای کسالتبار تابستان آن سالها، به طلاییترین روزهای زندگی تبدیل شدند.
فقط یک مشکل بود، توی کتابها از یکسری الگوهای رنگی مقوایی یادشده بود که باید همراه کتابها میبود. وفقط کافی بود با قیچی برش بدی، تا کنی وبچسبونی. دیگه نیازی به کپی کردن روی مقوای سفید ورنگ کردن وترسیم خطوط روی بدن حیوانات نبود. اما مجموعهی من متاسفانه یا خوشبختانه اینها رو نداشت و خیلی دلم میسوخت. مجبور بودم یکی یکی الگوهارو روی مقوا با کاغذ کاربن کپی کنم و بعد با وسواس میگشتم ورنگ مورد نظر رو از توی آبرنگ یا گواش وحتی مرکبهای رنگی داداشم (که با آنها خط مینوشت) پیدا میکردم. مرکب های رنگی بهترین گزینه بودند، خوب ترکیب میشدند وهرچقدر آب قاطی شان میکردی باز یکدست و جوندار بودند، میشدند همانی که دوست داری. بعد باقلمو خطوط بدن ببر ویال های اسب و… رو میکشیدم. بعد مدتی میتوانستم الگوی حیواناتی که توی کتاب نبود خودم طراحی کنم وبسازم.
پایان تابستان یک مجموعه باغ وحش مقوایی داشتم، که سالهای سال توی دکور خانمان بود، مدتها بهشان پز دادم. وبالاخره به نمایشگاه مدرسه خواهر بزرگم اهدا شد. بزرگتر که شدم بارها هوس کردم دوباره سراغ کتابها بروم، ویکسری تازه بسازم. پارسال که موریانههای نامرد به کمد کتابهای قدیمیام حمله بردند، نصفه نیمه شدندو چیزی ازشان باقی نماند.
پ.ن: مجموعه 5جلدی باغ وحش کاغذی،چاپ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان برای گروههای سنی»ج» و «د» چاپ 1365 که شاید تاکنون بارها وبارها تجدید چاپ شدهاست.
سپتامبر 29, 2008 در 5:47 ب.ظ. |
اینجا چرا بهش نمی رسه صاحابش؟
اکتبر 7, 2008 در 3:05 ب.ظ. |
تشویققققققققققققق
اکتبر 23, 2008 در 12:49 ب.ظ. |
خب
از سپتامبر تا اکتبر
حساب کنید چند تا از این نوشته ها و بهتر می توانستید بنویسید و ننوشتید.
بنویسید.
سلام.